عزيز الدين النسفي ( مترجم : دهشيرى )
21
مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى )
آخرين يادداشت مقدّمهء مجموعهء T نسخههاى دستنويس ما اصالت داشته باشد ، وى در سال 691 هنوز هم در آنجا بوده است . نكتهاى كه در مورد آن سخن مصنّف مجالس العشّاق صادق است ، اين است كه وى در آنجا در تاريخى سراى فانى را بدرود مىگويد كه نمىتوانيم تعيين كنيم ، ولى بايد پيش از سال 700 هجرى باشد . اين چند قضيه كافى نيست تا بتوان تذكرهء احوال را نگاشت بلكه براى ديدن خطوط بزرگ زندگانى مصنّف مورد نظر ما كفايت مىكند . زندگانى وى در حول دو محور در گردش بوده است ، كه در عهد او دو مركز زندگى ايران بودهاند : ماوراءالنهر و فارس ، بخارا و شيراز ، نسف و ابركوه . در بين اين دو قطب ، خراسان قرار دارد كه وى در آنجا در محضر استادى تلمّذ كرده كه براى انديشهء وى سرنوشتساز بوده است . از جانب ديگر ، مىدانيم كه وى با صوفيان و فيلسوفان حشر و نشر كرده و در بخارا در عالم تصوّف استادى و شيخى داشته ، و افزون بر اين تحصيلات پزشكى نيز كرده است ، با اين وصف نسبت وى با سعد الدّين حمويه مسلّمتر مىنمايد . 3 . مناسبات نسفى با سعد الدّين حمويه سعد الدّين محمّد بن المؤيّد حمويى ( يا حمويه يا حمويه ) متولد سال 587 هجرى و متوفى در سال 650 يكى از عارفان ايرانى است كه در نخستين نيمهء سدهء هفتم بيش از ديگران مورد توجّه و عنايت جامعه بوده است . وى شاگرد بلا واسطهء نجم الدّين كبرى بوده و از شخص اخير در تاريخ اواخر ( سلخ ) ماه ذىالحجهء سال 617 اجازهء ارشاد يافته - و بر طبق يادداشتهاى موجود در سفينهاى متعلق به يكى از اولاد و احفاد وى در سدهء دهم هجرى ، با پسر عموى پدرش به نام صدر الدين و صوفى نامدار شهاب الدّين عمر سهروردى مراوده داشته است . وى ، در عهد شباب ، گويى چندگاهى در حوالى دمشق زيسته و در آن ديار صدر الدّين قونيوى شاگرد و داماد آيندهء ابن عربى را ديدار كرده است ، نويسندگان ترجمهء احوال وى در اين باب چند حكايتى آوردهاند حاكى از مجالس سماع و مشرب ميثاق : با اين وصف ما را خبر نيست كه تاريخ اين ديدار كى بوده است و تنها مىدانيم كه مقدّم بر مرگ ابن عربى و بىترديد چندين سال پيش از آن روى داده بود . آگاهى ازين نكته حايز اهميت است كه آيا حمويه خود با ابن عربى ديدار كرده است يا خير . به هر تقدير وى نامهاى خطاب به او نگاشته ، كه برايم مقدور شد تصويرى از آن را از يك نسخهء خطّى بردارم و اين واقعه چند سالى پيش ، در كتابخانهء دكتر كارو ميناسيان در اصفهان اتفاق افتاد .